درست هجدهم بهمن ماه دو سال پیش
تو بودی ، من هم
شب بود و خیلی سرد بود
دوتایی مثل آدمای یه لاقبا راه افتادیم توی خیابون ، بارون تازه بند اومده بود و ما بدون حتی یه دونه چتر زپرتی ، چرت و پرت میگفتیم و هر هر و کر کرمون فضای پیاده رو رو پر کرده بود و تقریبا همه نیگامون می کردن و ما حتی به این نیگا کردنا می خندیدیم و راه می رفتیم
یادمه اونقده راه رفتیم تا رسیدیم به پارک پلیس
رفتیم زیر اون درخت گردوی ته پارک ، اون بالای بالا ، برات ماجرای پارک شدن اون باغ اناری قدیمی با اون همه درخت انار و عمارت هرمز خان وفادار ارباب زرتشتی منطقه تهرانپارس و بخشیدن املاکش به بلدیه طهران برای امور عام المنفعه رو تعریف کردم و کلی غصه واسه اون همه درخت اناری که قطع شد تا این پارک و اتوبان کنارش ساخته شه خوردی باز هم دل خوش کردیم و خندیدیم به چیزایی که هنوز هست .
گفتم عکس بگیریم ؟
موبایلمو دادم دس پسری که اون اطراف بود و زیر زیرکی نگات می کرد ، گفتی بذار تو کادر بهتری نیگا کنه ! و عکس شد اون لحظه ،بلوتوث کردم برات و گفتم: برا وقتی که نبودیم غصه ت گرفت از حرفام که گاهی بی اختیار از دهنم میپرید بیرون و تجسم واقعیت می شد ...
نیستی حالا !
نبودی !
و مدام می رسم به این عکس و این لبخند !
موهای سیاهت و انگشتای دست راستت که رو کتفمه ...
راستی چرا دارم این چیزا رو می نویسم ؟ ...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 20:16 توسط ماندالایز
|
GPRS
تنها دل خوشی این روزهام شده این جی پی آر اس موبایلم
که منو توی نقشه ی تهران به این درندشتی چه
راحت پیدا می کنه و بم میگه : هی یارو ! هستی هنوز ! نیگا داری تکون میخوری اینجا ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۰ ساعت 7:42 توسط ماندالایز
|
مثل امروز ...
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 18:15 توسط ماندالایز
|
عاشورا
ای که به خود تنیده ای ! از ستم اشقیا آب میسر نشد ...
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آذر ۱۳۹۰ ساعت 23:49 توسط ماندالایز
|
آ...ههههی
رفت ... ! اما کاش باورم بشه.
بالکن آسایشگاه / سیگار / خدا / فلسفه / دریدا / فیزیک کوانتوم / شب جمعه / سیگار ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ ساعت 0:41 توسط ماندالایز
|
آه!
غم اما ؛ همیشه هست ...
دو ماه آخر سربازی/ برف پاییزی/
بالکن آسایشگاه/ تنها/ سرما/سیگار/...
+ نوشته شده در جمعه بیستم آبان ۱۳۹۰ ساعت 22:53 توسط ماندالایز
|
...

بابا رمز دارش کردیم عقده ای از دنیا نریم . همین فقط
+ نوشته شده در شنبه هفدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 12:53 توسط ماندالایز
|
عاشورا
ای که به خود تنیده ای !
از ستم ِ اشقیاء
آب
مُیَسّر نشد .
+ نوشته شده در شنبه پنجم دی ۱۳۸۸ ساعت 19:38 توسط ماندالایز
|
تردید
کنار ِ واژه ایستاده ام
نمی دانم
بنویسم ات
حفظ ات کنم
یا فراموش ...
+ نوشته شده در سه شنبه یکم دی ۱۳۸۸ ساعت 23:59 توسط ماندالایز
|
کاش نمی دانستم ...
می دانستم با همان یک نفس
تمام آسمان را در سینه ات حبس کرده بودی ...
+ نوشته شده در جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ ساعت 1:1 توسط ماندالایز
|
باید ...
بايد
" ها"
مي شدم و دَم فرو مي رفتم
حالا بگو چقدر از من تو سينه هات مي پوسه ؟
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان ۱۳۸۸ ساعت 0:30 توسط ماندالایز
|