دعای بارون

 

 

 

منتظریم بارون بیاد . اینجا همه از ته ِ دل منتظریم بارون بیاد .

 

می تونیم بریم بیرون و مثه میخ یه جا بایستیم و چترهایی که هیچکدوممون

 

نداریمو باز کنیم .

 

می تونیم کمی - فقط کمی - غیرت داشته باشیم و تا کمر در همین خاکی

 

که از حافظه ی بارون خالیه  فرو بریم .

 

می تونیم با چشمایی که نداریم به یه نقطه از آسمون خیره شیم .

 

می تونیم اصلا ً دعا کنیم .

 

می تونیم دعا کنیم آسمون تار بشه ، کدر بشه ، سیاه بشه .

 

حالا فقط باید منتظر بشیم  بارون  بیاد .

 

نگرانی در اعماق ِ جان ِ ما  پرسه زنان پیش دوید و چشمایی که نداشتیم

 

سرخ شد . می دونستیم با تصور کردن درست نمیشه . باید بارون می اومد

 

و نمیومد . اگه یکی از میون ِ همه ، فقط یکی ، درست منتظر نمی موند ،

 

بیرون نمی اومد و مثه میخ یه جا وا نمی استاد ، یا چتری رو که نداشتیم

 

باز نمی کرد، یکی تا کمر در همین خاکی که از حافظه ی بارون خالیه فرو

 

نمی رفت ، به یه نقطه از آسمون خیره نمی شد ، دعا نمی کرد آسمون تار

 

بشه کدر بشه سیاه بشه ، نمی شد .

 

همه ی ما بایست در یک مدار و خواست قرار می گرفتیم . تازه از اون موقع

 

می تونستیم منتظر بمونیم  . حتماً یه جای کار می لنگید .

 

یه جای کار درست نبود و بنابراین نگاه ها به طرف ِ خودمون برگشت .

 

اما به این آسونی ها هم نبود . همه ی ما از نظر سن و موقعیت و تجربه و

 

وزن – حتی وزن – به هم شبیه بودیم . متهم کردن ِ یکی به معنای آن بود

 

که در درون ِ همه ی ما حداقل رگه ی کمرنگی از آن تمایل وجود داره که

 

سعی در مخفی نگه داشتنش داشتیم .

 

ناگاهان تمایل به بازگشت در اعماق ِ آوندهای تک تک ِ ما موج زد .

 

دوست داشتیم دوباره برگردیم به عقب و شروع به انتظار کشیدن بکنیم .

 

دوست داشتیم این بار بدون ِ نقص  و با در نظر گرفتن ِ همه ی موارد و

 

جزئیات آسمان را تصور کنیم ، ابرهای باران زا را ، باد را احضار کنیم و در

 

توامان ِ رشباری آرام و شوقی فرو خورده -  آقا من نبودم .

 

من از اینا  جدا هستم . من اصلا ً هیچ وقت منتظر نبودم .

 

آخ سوختم !

 

                                                                                                      M.R

                                                                                               

 

خط ِ فرضی

عنوان نقاشی : مرگ  /  اثر ِ ماندالایز 1384

 

                                                                                    " امشب هزار چهره از این دل کشیده ام

یک چهره دل نشد همه باطل کشیده ام "

دکتر محسن اباذری

 

وقتی از همه کس و همه چیز خسته می شد می رفت سراغ نقاشی ،

 

این بار اما چند ماهی می شد که دست به رنگ نزده بود ، بوم را که از

 

پشت کمد در آورد کلی خاک رویش نشسته بود ، با پارچه کهنه ای که

 

همان پیراهن گلبهی رنگی بود که خیلی دوستش می داشت ( حیف که

 

تنگ شده بود براش ) خاک ِ روی بوم را تکاند و ته مهای کشو را دنبال ِ

 

قوطی های رنگ گشت . روی میز پارچه ای پهن کرد و بوم را رویش کذاشت

 

، هر بار به خودش قول داده بود اینبار یک سه پایه بخرد اما تا سه پایه

 

دلخواهش را پشت ویترین لوازم التحریر می دید می گفت :

 

همینطوری حالش بیشتره .

 

شروع به مالوندن رنگ ِ سفید روی بوم کرد .

 

- فکر کن داری رو دیوار نقاشی می کنی ، دستاتو هر جور دوست داری ببر

 

بالا و بیار پایین اینجوری کار یه دست در میاد .

 

توی سفیدی ِ گیج ِ بوم طرح ِ گنگ ِ یک فضای خیالی را تصور می کرد که

 

مدت ها خوره ی جانش شده بود ، بین ِ فاصله ی هوا گرفتن بوم ، رنگ ِ

 

دلخواهش را با قاطی کردن ِ قرمز ِ اُخرایی ، کمی سفید و مشکی ِ سیر به

 

دست آورده بود « بنفش ِ کبود » .

 

کم کم آسمان ِ گرگ و میش ِ غروب را روی بوم پیاده می کرد و توی آن

 

بی طرحی ِ مطلق این دستهاش بود که روی بوم حرکت میکرد و چشمهاش

 

که خیره مانده بود به دست ها . فکرش رفته بود سراغ ِ بچه ی ده – دوازده

 

ساله ای که برای اولین بار یک معلم غیر از معلم اصلی شان را در کلاس

 

تجربه می کرد .

 

- سلام بچه ها من معلم ِ هنر تون هستم اسمم هم ( روی تخته شروع به

 

نوشتن کرد )

 

بیشتر از اینکه حرفهاشو بشنوم تو نخ ِ قشنگیش بودم ، اون قد ِ متوسط  ،

 

صورت ِ جذاب و سفیدی ِ مثل  برف ِ دستهایی که از آستین بیرون می آمد

 

وقتی برای نوشتن روی تخته سیاه بالا می رفت . جلسه دومی که باهاش

 

کلاس داشتیم من ِ میز ِ آخری سر ِ میزِ اول دعوام شده بود!

 

به چه بهانه ای؟

 

- صداتونو نمی شنوم خانم !!

 

- ایرادی نداره تو برو سر ِ جات من میام آخر میشینم .

 

از اون به بعد بود که همیشه تا آخر سال کنارم روی اون نیمکت سبز چوبی

 

می نشست ، و من عاشق ِ بو ( نمی دونم چه بویی اما هنوز زیر دماغمه )

 

بوی تنش شده بودم .  تنها دانش آموز کلاس پنجمی اون مدرسه بودم که

 

نقاشیم بهتر از همه بود و توی روزنامه دیواری ها و امتحانات ِ ثلث نفر اول

 

بودم ، تنها کسی هم بودم که تونستم بین اون همه بچه ی قد و نیم قد

 

خانم معلم رو بدون ِ مقنعه با اون موهای خرمایی رنگ ِ لَخت ِ بلند ، بدون

 

مانتو با اون بلوز ِ قرمز رنگ  ( که کاش  همش می پوشید)  و شلوار سیاه ،

 

بدون ِ کفش حتی بدون جوراب ببینم ، با اون مچ پای سفید و بر آمدگی

 

درخشان ِ روی کف ِ پا و رگ ِ بر آمده آبی رنگ کنار قوزک پا ...

 

کمی آبی گوشه ی پالت ریخت تا آسمان ِ کار را شکل دهد ، قلم موی

 

درشتی را که هیچ وقت شماره اش را یاد نگرفت  به دست گرفت و با

 

حالت کجی گوشه ای از آسمان را رنگ کرد .

 

به دستهاش خیره می شدم و و سوالهام هیچ وقت تمام نمی شد ،

 

می بردم توی آشپزخانه ، نون و پنیر یا اگر عصر بود آبمیوه یا چای برایم

 

می آورد ، وقت ِ طراحی با دقت به دست هام نگاه می کرد گاهی هم

 

دستش را روی مچم می گذاشت و با مدادی که توی دستم بود خطی

 

افقی و کمرنگ نزدیک به انتهای کار می کشید و می گفت :

 

- این خط فرضیه واسه اینکه زمینه و دور کار قاطی نشه بعد از تمام شدن

 

کار هم پاکش می کنی .

 

وقتی هم از کارم ایراد می گرفت یا با خنده مشت می زد به بازوم یا با دو

 

انگشت ِ شستش مثل ِ وقتی که سبیل آتشی درست می کنیم  ابروهامو 

 

می داد بالا  و می گفت :

 

- حالا بهتر شد اخمت فرار  کرد .

 

نقاشی کشیدنش را دوست داشتم ، حالت خاص ِ قلم گرفتنش

 

( چپ دست بود )، مدتها تمرین کرده بودم تا همانطور کج بنویسم و بکشم .

 

قوطه خوردن در همین احوال او را وا می داشت تا هرچه بیشتر کبودی

 

کارش را به سطح بکشاند و در افقی دور دست  ، کنج ِ کار شمه ای از

 

تلالوءِ زرد رنگ خورشیدی  که انگار هیچ وقت نتوانست به بادکنک ِ رها شده

 

در کار بتابد را پیاده کند. عاشق ِ بوی رنگ بود و با یک نفس ِ عمیق تمام ِ

 

بوی رنگ را به سر گیجه ای اضافه کرد که خبر ِ مرگ خانم معلم را به او

 

رسانده بود . تمام ِ انگشت هاش رنگ مالی شده بود و این کبودی زیر ِ

 

ناخن ها مثل ِ خون آرام آرام به دست ها و بازوان و تمام تنش می دوید ،

 

با صورتی کبود حالا نه به روبه رو نگاه می کرد و نه به چارپایه ای که دیگر

 

از رویش بلند شده بود ، فقط به خطی نگاه می کرد که کمی مانده به

 

انتهای کار پاکش نکرده بود .

 

ماندالایز / زمستان ۱۳۸۴

 

 

 

اودکلن ِ وحید

 

توی آینه به خودت نگاه میکنی و از ریختِ جدیدت خنده ت می گیره ، یه سبیل شبیه فرمون ِ دوچرخه 28 با یه لنگر زیرش ، موهاتو شونه میکنی و متوجه  پسروی پیشونیت میشی  بعد قسمت ِ جلوشو طوری تاب میدی که حتی خودت هم نفهمی واسه پوشوندن کچلی این کار رو کردی یا مدل ِِ موهاته...!

ژاکت جدیدت رو تنت میکنی ، اودکلنِ وحید رو که از بوش خیلی خوشت میاد از کشو در میاری ، البته روزهای اول به این خوش بویی ها نبود ، فکر می کردی ، فکر می کردی که نه !! مطمئن بودی  از این اودکلن درِ پیت هاست که وحید واسه رفع ِ تکلیف ِ کادوی تولد از دست فروشی ، خریده و کادوش کرده ،حالا بعدِ این همه وقت بیشتر ِ خاطره های ِ خوش ِ یک سال ِ گذشته رو با این بو به یاد میاری  انگار هر وقت این بو به مشامت می رسه باید چیز ِ خوبی پیش  روت باشه !! روز خوب ، شبِ خوب ، دیدن ِ یه آدم ِ خوب ، یه اتفاق ِخوب  یا هرچیزی که ممکنه از نظر ِ تو خوب باشه...

 حالا هم داره تموم میشه این اودکلنی که هیچ وقت مارکش یادت نمی مونه  دوست داری همه ی عطر فروشی ها و دست فروشی ها رو بگردی و آقا اودکلن ِ وحید دارین ؟ خانم اودکلن ِ وحید دارین ؟ ...

بخش هایی از داستان ماندالایز ۷

 

شکستن

 

نذر كرده بودم « دو روز مانده به عيد قربان » اگر زنگ نزني ، زنگ نزنم .

قيامت بود ، بايد از روي پل ِ صراط رد مي شدم ، ديروز بود و آخرالزمان بود. اول ِ شاهراه بود

و حس مي كردم با پژو GLX سبز رنگ با سرعت 100 كيلومتر از روي پلي كه تو بودي به

 ابديت ِ تو پرواز مي كردم . باور كن شاهراه بود و من تنها بودم ، تو هم بودي اما پل بودي و

 وقتي پياده شدي حس كردم ، شاهراه باريك شد . باريك و باريكتر و ديدم نمي توانم به عقب

 برگردم . به عقب برگردم وشاهراهم را از نو تصور كنم . باريك شدي و باريكتر و پرت شدم

به اعماق ِ گُر گرفتن .

[ ديوانه تند رفتي ]

آرام بودي ، آنقدر آرام كه من ترس برم داشت ، لباست كاملا ً خيس از باران بود ، باراني كه روي

 من نمي باريد ، شلوار لي آبي رنگت خيس بود ، صورت ات خيس ، ماشين هايي كه از كنارت

مي گذشتند موجي از آب را به تن ات مي پاشيدند ، اما همچنان آرام بودي و آرام .

 ومن ترس برم داشت.

[ ديوانه تند رفتي ]

بايد عذاب مي كشيدم ، جرات نداشتم ، بايد خيس مي شدم ، بايد مي مردم ، جرات نداشتم ،

 تو بي توجه ، سرد ، يخزده زير باران هر دم خيس تر مي شدي .

   -       چي مي نويسي ؟ چرا گريه مي كني ؟

  -        گريه نمي كنم ، من چشم ام مريضه قلبم ، تنم مريضه ، من مريض ِ تو ام . مريض ِ تو .

[ديوونه تند رفتي ]

اي كاش تصادف كنم ، اي كاش اين باران بند نيايد ، اي كاش سالم برسد ، تب نكند ،

سرش درد نيايد . حتي ديگر نمي خواهم براي من زنگ بزند ، قول مي دهم سِمج نشوم ،

لال مي شوم ، لالموني مي گيرم،  مثل هميشه . اصلاً دوستت ندارم ، هيچ وقت دوستت نداشتم ،

 فقط سرت درد نيايد ، فقط سرما نخوري ، فقط عصباني نشو .

[ سرويس مي ري ؟ يا مي خواي بنويسي ؟ ]

نه ، سرويس مي رم . اي كاش اين مسافر به راه دور برود . يك راه پرت . آن وقت مي توانم

 دورت بگردم و اين دفعه زني سوار كنم كه شبيه روباه بشوم . كه دستش را به خاطر من سوزانده

 باشد كه دوباره داد بزند . ديوونه تند رفتي كه سرم فرياد بزند و با كيف اش محكم توي سرم

 بزند . كه پالتوي بلند با شلوارلي آبي بپوشد و خيس شود و آرام توي خيابان راه بيفتد . كه از

 من به خاطر من آرام آرام دور شود  كه روباه چشم ام را از توي آينه با عزيزش عوضي

 بگيرد و بعد زنگ بزند و بگويد :

[ ديوانه تند رفتي ]

يا يك پري بي بال و پر سوار كنم كه اصلاً مرا نشناسد يا حداقل به يادش نيايد مرا مي شناسد ،

اصلا ً هيچ وجه تشابهي از خاطراتش از گذشته اش ازآينده اش با من نيابد و نگران نشود كه بگويد

يا بنويسد : ديوانه تند رفتي.

اما حيف شدم ، حيف نبودم ، اما پرت شدم و حيف شدم و دربه در دنبال جسم ام مي گردم كه پرت

 شدنش را به ياد مي آورم . از روي تو پرت شدم و آخرالزمان شد. قيامت شد . درست مثل ِ وقتي

 كه لو رفتم و لو رفتم و سرخ شدم . سرخ شدم و بازجو از سرخ شدنم  فهميد دروغ مي گويم .

هر چه قدر شلاق بخورم ، باران بخورم باز هم دروغ ميگويم و حيف مي شوم ودوباره حيف

 مي شوم .مي خواهم درست مثل شيشه هاي شكسته ي همين پژوی سبز رنگ كه روي جاده

 پخش شده، خودم را پيدا كنم ، تو را پيدا كنم كه نمي دانم به خانه رسيده اي يا تا ابد در راهي؟

 در راهي و زير باران ِ تند مدام خيس مي شوي و آرام و بي اعتنا فقط دوست داري سرما به

 تن ات بدود‌ ، نك دماغت از سرما يخ بزند و تو شلنگ انداز و رقصان ، آرام . آنقدر آرام كه من

 ترس برم دارد، درست مثل وقتي كه كتك مي خوردم .هر چه قدر خيس شوي ، هر چه قدر تو را

 اولين بار ببينم . هر چه قدر پياده شوي . هر چه قدر خيس شوي ، هر چه قدر شلاق  بخورم

و حيف شوم . هر چه قدر پرت شوم و گُر بگيرم . اعماق جانم و روحم مي سوزد از پرت شدن

 از سرخ شدن از دروغ گفتن و قيافه اي معصومانه به خود مي گيرم و اداي مرده ها را در

 مي آورم  و يا مرض ِ چشم ام پيش مي آيد و خودم نمي فهمم كه گريه مي كنم  يا نه ؟

                                                                                                          M.R  

                   

حرف

حرف

هرجا كه باشي به ندرت اتفاق مي افتد كه زندگي به سراغت بيايد و كاسه اي زير نيم كاسه ي كثافتش نباشد .

چقدرمردم امروز چاچوله باز شده اند . دور تا دور سرشان چشم دارند وتا سوراخ كونشان دهن ، و همه ي اين دهن ها فقط و فقط دروغ سرِ هم مي كنند ... همه فقط همين را بلدند ، روز به روز هر جور زشتي كه در پستوي روح شان مخفي شده است نشانم مي دهند و به هيچ كس غير از من نشان نمي دهند . فقط از وسط انگشت ها مثل ِ مار لغزنده اي در مي روند .

هر تن و بدن سالمي هميشه يك تجاوز ممكن است . قدر مسلم اين كه شماها مرد نيستيد ، لاي پاهايتان چيزي نداريد ، غير از يك سوراخ ِ نرم ! فقط همين .

و آدم هايي كه در كنارت قضاوت مي كنند ، آدم هايي خالي ، مسلح به قوانين وحشتناكي كه معلوم نيست از كجاشان در آورده اند، و آدم هايي كه تفريح شان اين است كه تو را بكشانند روي كوره راهي كه زيرش حفره ي جهنم دهان باز كرده و از و از ديدن خونت كيف كنند .

اين دنيا هيچ چيز نيست جز اقدام ِ عظيمي براي اين كه همه را بي سيرت كند .

و حالا واقعيت ِ ما اين است : كينه اي ، رام ، بي عصمت ، درب و داغان ، ترسو و نامرد ، حقا كه به خوبي خودمان هستيم ، اشكالي ندارد بگو ! ماها عوض نمي شويم ! نه لباس مان عوض

 مي شود و نه مدل ِ موي ما و نه ارباب هامان و نه عقايدمان .

وقتي هم مي شود آنقدر دير است كه ديگر به زحمتش نمي ارزد . ما ثابت قدم به دنيا آمده ايم و ثابت قدم هم ريغ ِ رحمت را سر مي كشيم ! سرباز ِ بي جيره و مواجب . قهرمان هايي كه سنگ ِ همه را به سينه مي زنند ، بوزينه هاي ناطقي كه از حرف هاشان و رفتارشان رنج مي برند . ماها آلت ِ دست ِ عاليجناب نكبتيم . او صاحب اختيار ماست ! وقتي بچه هاي حرف شنويي نيستيم طناب مان را سفت مي كند ، انگشت هايش دور گردن ماست ، هميشه ، بايد هواي كار دست مان باشد كه لااقل بتوانيم غذايي بلنبانيم ...

مردم از نمايشي به نمايش ِ ديگر مي افتند . وقتي كه صحنه هنوز آماده نيست ، نمي توانند شكلش يا نقش خودشان را مجسم كنند ، بنابراين همانجا مي مانند ، در مقابل حادثه دست روي دست

 مي گذارند ، انگيزه شان را درست مثل يك چتر مي بندند ، به صورتي غير منطقي پيلي پيلي

مي خورند و به خودشان خلاصه مي شوند ، يعني به هيچ ، ننگ و ناراحتي شديد به آشوبِ  مطلق ميكشد. دنيا  درنظرت تيره  وتارمي شود ، دست از زندگي مي شويي.  روح با كلمه راضي

 مي شود ، ولي تن فرق دارد ، راحت نمي شود خوشحالش كرد احتياج به عضله دارد  تن هميشه واقعيتي است ملموس ، براي همين هم تقريبا ً هميشه غم انگيز و چندش آور به نظر مي آيد .

وقتي زياده از حد يك جا ماندي ، اشيا و آدم ها تكه پاره مي شوند و فقط به خاطرتو مي گندند و بوي بد مي دهند . بهتر است خيال برت ندارد ، آدم ها چيزي براي گفتن ندارند ،  واقعيت اين است كه هر كس فقط از دردهاي شخصي خودش با ديگري حرف مي زند . هر كس براي خودش . دوست داشتن كه به ميدان مي آيد ، هر كدام از طرفين سعي ميكنند دردشان را روي دوش ديگري بياندازند ولي هر كاري بكنند بي نتيجه است و دردهاشان را  دست نخورده باقي

 مي گذارند و دوباره از سر ميگيرند . باز هم سعي مي كنند جايي برايش پيدا كنند . وسط اين قصه به خودت  مي نازي كه توانسته اي از شر دردت خلاص بشوي ولي عالم و آدم مي دانند كه ابداً حقيقت ندارد و درست و تمام و كمال نگهش داشته اي .

وقتي كه در اين بازي روز به روز زشت تر و كثافت تر و پير تر شدي ، ديگر حتي نمي تواني  دردت را و شكست ات را مخفي كني . بالاخره صورت ات پر مي شود از چين و چروك و شكلك كثيفي كه بر قيافه ات نشسته و بيشتر از شكم ات تا صورت ات بالا مي خزد . اين است چيزي كه انسان به آن مي رسد ، فقط همين ، شكلك ِ زشتي كه عمري براي درست كردنش صرف شد ه ولي حتي در اين صورت هم نا تمام است ، بسكه اين چين و چروك كه براي بيان تمامي روحت ، بدون يك ذره كم و كاست لازم است ،پيچيده و سخت است .                                                                                                                            آدم ها به خاطرات ِ كثافت خودشان و به همه ي فلاكت شان  مي چسبند و نمي شود بيرون شان كشيد . روح شان با همه ي اين ها سرگرم مي شود، با گه مالي آينده اعماق ِ خودشان از بي عدالتي ِ حال انتقام مي گيرند . ته وحودشان درستكار و بي جربزه اند ، طبيعت شان اين است .

وقتي آدم مي داند اوضاعش از چه قرار است ، كلمات به چه دردي مي خورند ؟ فقط به درد ِ داد زدن .

تمام ِ ناراحتي هاي عالم را توي وجودم احساس مي كنم  كه چرا نگذاشته ام جريان ِ فلاكتم مرا با خودش ببرد ، يا در مقابل اين وسوسه تسليم نشده ام كه يك باربراي ابد درم را روي همه ببندم ، بارها به خودم مي گو يم چه فايده ؟

 و آ نوقت گوش دادن به چسناله هاي ديگران از حد طاقتم بيرون است .

  شايد ظاهري مهربان داشته باشم  ولي در باطن كثافتي هستم كه لنگه ندارم .

 

 

تقصیر آستینم بود

 

 « ... تقصیر ِ آستینم بود . »

پیاده که شدم باید مسیر کوتاهی تا خیابان اصلی را طی می کردم و توی همان مسیر

چند مغازه دارِ آشنا بودند که مثل ِ این یکی « : سلام ، ح ح حال ِ شما خوبه ؟ سلامتین ؟

،،،،،،، قُُ ُ ُربان ِ شما ممنون ،... »  و دستی هم برای خداحافظی تکان دادم ، از عرض خیابان

 رد شدم و  به طرف ِ تاکسی ای که منتظرِِ مسافر بود رفتم ، از اینکه صندلی ِ جلو اشغال شده

بود کمی حالم گرفته شد یک خانم ِ چادری  روی صندلی عقب نشسته بود ، سوار که شدم

 صدای ِ دربِ تاکسی بود که ، نَه !! ، صدای ِ راننده بود :

  - چه خبرته بابا ؟خیر ِ صد تومن کرایَتو خوردم ! در رو از جا کندی !! 

 نگاه ِ گنگی به درب و دستم ، به برچسب ِ «لطفاً درب را آهسته ببندید» و به صورتِ راننده

انداختم .

باخودم فکر کردم«من که درو اینجوری نمی بندم؟!» 

- آقا تقصیر ِ دَس دَس د ِ د ِدَ دَسستَمهِ ، نِ نِمی یدونم چرا اینجوری میشه ؟!! درا رو اینجوری

 مُ مُ مُُح کَم میبند ِ!!! 

 - چی ؟!! 

- والله راس میگم، این چن وقته ای ای اینجوری شده، دَ اَ اَ رای ِ تاکسیا رو محکم می بنده ... !!! 

- خدایا نوکرتیم ، جوون به این نازنینی ؟  عمو تو هم که مثل ِ من یه تختَت بَ...له ؟

توی دلم گفتم « مرتیکه ی بی شعور فکر می کنه من دیوونَم ،جلوییه  رو نگاه ریز ریز می خنده ،

 چه اظهار ِ ادبی هم می کنه – خدمت ِ شما ،  فلکه رفع ِ زحمت می کنم ، سِپاسگُذاااااارم – اَه ،

ولی حال ِ تو یکیو می گیرم که اینجوری آبرومو نبری»

به دستم نگاه ِ تندی انداختم و با دست ِ چپم نیشگون ِ آبداری از پشت ِ دست ِ راستم گرفتم . 

دختری درب ِ تاکسی را باز کرد ، پیاده شدم تا کنار ِ خانم ِ چادری بنشیند ، جلوی مانتوی زرشکی

رنگش از یقه تا  دکمه ی اول با نخ ِ سیاه و طلایی  طرح ِ سروکوچکی، وارونه گلدوزی شده بود ،

 این بار با دست ِ چپ آرام درب را بستم  و بوی عطر ِ خوشِ دختر ِ مانتو زرشکی فضای تاکسی را

پُر کرد ،  راننده حین ِ راه افتادن با بوق ِ ممتد و گوشخراشی به یک مسافر کش شخصی اخطار

می داد که آنجا حق ِ سوار کردن ِ مسافر ندارد و راه افتاد .

دست  دراز کردم تا کرایه ام را بدهم ، - دستت مگه چشه ؟

-  راننده بود که با نیشخند  می پرسید .                         

با اخمی به او فهماندم شوخیِ بی مزه ای بود ، دست ِ سفیدی بلند شد و یک دویست تومانی

 به راننده داد  و صدایی که گفت دم ِ پُل پیاده میشم ،دلم میخواست قبل از پیاده شدنش خوب

 صورتش را ببینم،  راننده از توی آیینه دزدکی نگاهش می کرد ، به فکر ِ سوال ِ راننده رو به دست ِ

راستم توی دلم گفتم : « تو چت شده که درا رو اینجوری می بندی ؟ »

دستم مشت کرد و محکم به زانوی پای راستم چسبید  قوزک های روی مشتم کمی خشک و

 پوست پوست شده بود تا خواستم دوباره ملامتش کنم  با همان مشت محکم کوبید روی زانوی

 چپم و دوباره همانطورگره کرده به زانوی راستم چسبید .

توی دلم گفتم « اصلاً حقته تحویلت نمی گیرم ، نه ساعت بهت میدم نه انگشتر ، بمیری هم

 ناخوناتو بلند نمی کنم ،  خوب شد؟ خودت خواستی اوهووووم !!! 

 اوهوم را کمی بلند گفتم و دختر ِ مانتو زرشکی زل زد به من ، صدای خنده ی ریزش را می شنیدم

 اما جرات نگاه کردن به صورتش را نداشتم ، دست راستم باز شده بود و روی زانوی راستم همراه

 با آهنگی که از رادیو پخش می شد ضرب گرفته بود  نگاهم از روی دستم به زانوی دختر

مانتو زرشکی که حالا مثل دستم ضرب گرفته بود جلب شد ، بعد به دست چپم نگاه کردم که آرام

 توی جیبم دنبال ِ موبایل می گشت به خودم گفتم :

« اِ ، نکنه دیوونه شدم  من که موبایل نمیخوام !! »

 موبایل که از جیبم در آمد با صدای ِ ترمز به جلو پرت شدم و راننده سرش را از پنجره بیرون داد

و : - مگه کوری؟    از دستم سُر خورد افتاد کف ماشین بین ِ پاهای دختر مانتو زرشکی ،

دست چپم رفت طرف ِ گوشی و من هم ناچار خم شدم  رفتم پایین ، در آن حالت  نصف ِ تنم

توی بغل ِ دختر مانتو زرشکی بود  سنگینی ِ نگاهش روی من بود و به آرامی ساق پایش را به

 تنم فشار می داد و این دست راستم بود که جای موبایل مچ پای دختر مانتو زرشکی را لمس

 کرد و آرام نیشگون گرفت  ، زود سرم را بالا آوردم، از کاری که دستم کرده بود قلبم به شدت داشت

 میزد و از ترس داشتم می مردم ، هر لحظه ممکن بود یک کشیده بخورد زیر گوشم ، سعی کردم

 به خودم مسلط باشم و عادی جلوه کنم و با خونسردی و خجالت سرم را به پنجره چسباندم و به

پاهایی که تند از پیاده رو رد می شدند نگاه کردم ، از پل که رد شدیم دختر مانتو زرشکی و زن چادری

خواستند پیاده شوند ، درب را باز کردم،  لحظه ی پیاده شدن درست به صورتش نگاه کردم 

 زُل زدم توی چشمهایش ، به لبهای خندان و به طرح ِ سرو کوچک روی یقه ، به امتداد ِ آن تا

دکمه ی اول و بعد  به مچِ پای راستش که بین ِ شلوار لی و کتانیِ آبی رنگش برق زد و سریع توی

جمعیت گم شد، سوار که شدم چشمهایم را بستم تا خوب ِخوب چشمها و لبخندش یادم بماند ،

حالا راحتتر عقب ِ تاکسی نشسته بودم ، دست ِ چپم را روی صندلی گذاشتم و کمی از وزنم را

به آن تکیه دادم  ، راننده رو به مسافر ِ جلویی می گفت : - الله و اکبر ، آخرالزمون شده ،

پدر سوخته رو دیدی  با چه وضعی اومده بود بیرون ؟ با اون آرایش و اون بو که آدمو خفه میکرد ؟

اِ اِ اِ بی پدر روسری نمی ذاشتی سنگین تر بودی...

کم کم از دور درخت ِ کنار ِ مغازه ام پیدا می شد به راننده گفتم « کنار ِ اون درخت پ ، پیاده

 میشم »  راننده هم با « آقا هَ هَ همین جا پیاده می شم ، هَ هَ هَمین جا هَ همین جا پیاده

 می شم »  بیست متر جلوتر از درخت نگه داشت و با یک بفرمای طولانی خواست تا پیاده شوم،

 پیاده شدم و بدون ِ توجه به اُوهویِ بعد از بستن ، با دست ِ چپم محکم ِ محکم درب را بستم و

هردو دستم را توی ِجیب هام گذاشتم و تا درب ِ مغازه ام پیاده رفتم.