بهانه
فقط کاش چمدان ِ رفتن نبود
... روز ِ تولدت هم بهانه است
دستکش ها را بگذار برای زمستانی که می آید
شاید من نبودم که توی دستهایت « ها » کنم ...
فقط کاش چمدان ِ رفتن نبود
... روز ِ تولدت هم بهانه است
دستکش ها را بگذار برای زمستانی که می آید
شاید من نبودم که توی دستهایت « ها » کنم ...
اگر تو را فتح کنم
تمام ِ کهکشان را فتح کرده ام
اگر نتوانم
تمام ِ کهکشان را در من بیاب
چرا که به تو فکر می کنم ...
" H.S "
حرف
هرجا كه باشي به ندرت اتفاق مي افتد كه زندگي به سراغت بيايد و كاسه اي زير نيم كاسه ي كثافتش نباشد .
چقدرمردم امروز چاچوله باز شده اند . دور تا دور سرشان چشم دارند وتا سوراخ كونشان دهن ، و همه ي اين دهن ها فقط و فقط دروغ سرِ هم مي كنند ... همه فقط همين را بلدند ، روز به روز هر جور زشتي كه در پستوي روح شان مخفي شده است نشانم مي دهند و به هيچ كس غير از من نشان نمي دهند . فقط از وسط انگشت ها مثل ِ مار لغزنده اي در مي روند .
هر تن و بدن سالمي هميشه يك تجاوز ممكن است . قدر مسلم اين كه شماها مرد نيستيد ، لاي پاهايتان چيزي نداريد ، غير از يك سوراخ ِ نرم ! فقط همين .
و آدم هايي كه در كنارت قضاوت مي كنند ، آدم هايي خالي ، مسلح به قوانين وحشتناكي كه معلوم نيست از كجاشان در آورده اند، و آدم هايي كه تفريح شان اين است كه تو را بكشانند روي كوره راهي كه زيرش حفره ي جهنم دهان باز كرده و از و از ديدن خونت كيف كنند .
اين دنيا هيچ چيز نيست جز اقدام ِ عظيمي براي اين كه همه را بي سيرت كند .
و حالا واقعيت ِ ما اين است : كينه اي ، رام ، بي عصمت ، درب و داغان ، ترسو و نامرد ، حقا كه به خوبي خودمان هستيم ، اشكالي ندارد بگو ! ماها عوض نمي شويم ! نه لباس مان عوض
مي شود و نه مدل ِ موي ما و نه ارباب هامان و نه عقايدمان .
وقتي هم مي شود آنقدر دير است كه ديگر به زحمتش نمي ارزد . ما ثابت قدم به دنيا آمده ايم و ثابت قدم هم ريغ ِ رحمت را سر مي كشيم ! سرباز ِ بي جيره و مواجب . قهرمان هايي كه سنگ ِ همه را به سينه مي زنند ، بوزينه هاي ناطقي كه از حرف هاشان و رفتارشان رنج مي برند . ماها آلت ِ دست ِ عاليجناب نكبتيم . او صاحب اختيار ماست ! وقتي بچه هاي حرف شنويي نيستيم طناب مان را سفت مي كند ، انگشت هايش دور گردن ماست ، هميشه ، بايد هواي كار دست مان باشد كه لااقل بتوانيم غذايي بلنبانيم ...
مردم از نمايشي به نمايش ِ ديگر مي افتند . وقتي كه صحنه هنوز آماده نيست ، نمي توانند شكلش يا نقش خودشان را مجسم كنند ، بنابراين همانجا مي مانند ، در مقابل حادثه دست روي دست
مي گذارند ، انگيزه شان را درست مثل يك چتر مي بندند ، به صورتي غير منطقي پيلي پيلي
مي خورند و به خودشان خلاصه مي شوند ، يعني به هيچ ، ننگ و ناراحتي شديد به آشوبِ مطلق ميكشد. دنيا درنظرت تيره وتارمي شود ، دست از زندگي مي شويي. روح با كلمه راضي
مي شود ، ولي تن فرق دارد ، راحت نمي شود خوشحالش كرد احتياج به عضله دارد تن هميشه واقعيتي است ملموس ، براي همين هم تقريبا ً هميشه غم انگيز و چندش آور به نظر مي آيد .
وقتي زياده از حد يك جا ماندي ، اشيا و آدم ها تكه پاره مي شوند و فقط به خاطرتو مي گندند و بوي بد مي دهند . بهتر است خيال برت ندارد ، آدم ها چيزي براي گفتن ندارند ، واقعيت اين است كه هر كس فقط از دردهاي شخصي خودش با ديگري حرف مي زند . هر كس براي خودش . دوست داشتن كه به ميدان مي آيد ، هر كدام از طرفين سعي ميكنند دردشان را روي دوش ديگري بياندازند ولي هر كاري بكنند بي نتيجه است و دردهاشان را دست نخورده باقي
مي گذارند و دوباره از سر ميگيرند . باز هم سعي مي كنند جايي برايش پيدا كنند . وسط اين قصه به خودت مي نازي كه توانسته اي از شر دردت خلاص بشوي ولي عالم و آدم مي دانند كه ابداً حقيقت ندارد و درست و تمام و كمال نگهش داشته اي .
وقتي كه در اين بازي روز به روز زشت تر و كثافت تر و پير تر شدي ، ديگر حتي نمي تواني دردت را و شكست ات را مخفي كني . بالاخره صورت ات پر مي شود از چين و چروك و شكلك كثيفي كه بر قيافه ات نشسته و بيشتر از شكم ات تا صورت ات بالا مي خزد . اين است چيزي كه انسان به آن مي رسد ، فقط همين ، شكلك ِ زشتي كه عمري براي درست كردنش صرف شد ه ولي حتي در اين صورت هم نا تمام است ، بسكه اين چين و چروك كه براي بيان تمامي روحت ، بدون يك ذره كم و كاست لازم است ،پيچيده و سخت است . آدم ها به خاطرات ِ كثافت خودشان و به همه ي فلاكت شان مي چسبند و نمي شود بيرون شان كشيد . روح شان با همه ي اين ها سرگرم مي شود، با گه مالي آينده اعماق ِ خودشان از بي عدالتي ِ حال انتقام مي گيرند . ته وحودشان درستكار و بي جربزه اند ، طبيعت شان اين است .
وقتي آدم مي داند اوضاعش از چه قرار است ، كلمات به چه دردي مي خورند ؟ فقط به درد ِ داد زدن .
تمام ِ ناراحتي هاي عالم را توي وجودم احساس مي كنم كه چرا نگذاشته ام جريان ِ فلاكتم مرا با خودش ببرد ، يا در مقابل اين وسوسه تسليم نشده ام كه يك باربراي ابد درم را روي همه ببندم ، بارها به خودم مي گو يم چه فايده ؟
و آ نوقت گوش دادن به چسناله هاي ديگران از حد طاقتم بيرون است .
شايد ظاهري مهربان داشته باشم ولي در باطن كثافتي هستم كه لنگه ندارم .
فرصتی برای از دست دادن نیست !
وقتی یک نفر
چشم به راه تو باشد
یعنی
هر ثانیه به توان برسد .
به توان چند ؟
فرصتی برای از دست دادن نیست .
جز تو
همه چیز ِ این پارک لال است
لال...
ونگوگ گوشش را برید و داد به یک فاحشه!
هی ون !!
فاحشه ها گوش نمی خوان
پول می خوان
تو
یه سری چیزای خیلی مهم رو نمیفهمی
به خاطر همینه که هنرمند بزرگی شدی .
" بوکوفسکی "
کی میرسم به لذت در خواب دیدنت سخت است سخت از لب مردم شنیدنت
هرکس که این ستاره ی دنباله دار را یک قرن پیش دیده زمان دمیدنت –
از مثل سیل آمدنت حرف می زند از قطره قطره بر دل خارا چکیدنت
پروانه ها به سوختنت فکر می کنند تک شاخ ها به در دل طوفان دویدنت
من ...من ولی به سادگی ت مهربانی ات گه گاه هم به عادت ناخن جویدنت
آخر،انار کوچک هم بازی نسیم! دیگر رسیده است زمان رسیدنت
پایین بیا که کاسه ی دریوزگی شده ست زنبیل من به خاطر از شاخه چیدنت
یا زودتر به این زن تنها سری بزن یا دست کم اجازه بده من به دیدنت...
از مجموعه ی خوش به حال آهوها
« از جايي پرت هميشه مرگ چشم مي زند
دست هايم بالا و چنته ام خالي ِ تنيدن ِ رشته هاي فرشته ايست
كه در عمق ِ غار عريان مي شود
اقرار مي كنم خيالي پهلو گرفته ام
لحن ام را به ابر مي دهم آه مي كشم و نسيم مي شوم بر دراندشتِ سبز تو
و مي بارم بر سنگ هايي كه در حافظه شان مرا لحد مي شوند ... »
دقيقه هاي پرسه
پراز گورستان
روبه روي درب ِ خانه اي امامزاده باز مي خواند
مي خواند آرام تر مي روم ديگر از راه رفتنم
از لمس ِ روسري ات كه خيس
تپش تندتر
بارش ِ خيس ِ روسري ات مثل ِ تو مثل ِ كنارت بايستم
بروي از دستم
قلبم نمي زند فهميدي ؟
كفم مي برد هر وقت روسري ات خيس در مي رود از دست
گر مي گيرم و چكه چكه مي شويم و سرخ مي شوم
نفرين به آبي هاي كجايي !
هنوز هم وا مي دهم زنگ بزنم و گوشي را بر دار !
دست ِ تو بودم پرت ِ تو بود سر خوردنم
پاي تو بود رفتم در آغوشي سرخ مردم
لابه لاي دود ِ روي ِ سرت سر رفتم خيس
حالا ، مثل ِ هميشه
زل زدي ديوانه اي حسودي به همه
حتما ً مي دانستي آنقدر با همه حرف دارم كه لال شوم
گريه ام را پشت ِ پلك ات رها خودم را هم خودت !
شانه هايم را جا گذاشته ام آرام ، آنقدر آرام كه سرت بخورد به سنگ
كه داد بزنم كه بلند بگويم
نه!
انگار تو را از آسمانها بردند
انگار تمام آسمان را بردند...
« ... تقصیر ِ آستینم بود . »
پیاده که شدم باید مسیر کوتاهی تا خیابان اصلی را طی می کردم و توی همان مسیر
چند مغازه دارِ آشنا بودند که مثل ِ این یکی « : سلام ، ح ح حال ِ شما خوبه ؟ سلامتین ؟
،،،،،،، قُُ ُ ُربان ِ شما ممنون ،... » و دستی هم برای خداحافظی تکان دادم ، از عرض خیابان
رد شدم و به طرف ِ تاکسی ای که منتظرِِ مسافر بود رفتم ، از اینکه صندلی ِ جلو اشغال شده
بود کمی حالم گرفته شد یک خانم ِ چادری روی صندلی عقب نشسته بود ، سوار که شدم
صدای ِ دربِ تاکسی بود که ، نَه !! ، صدای ِ راننده بود :
- چه خبرته بابا ؟خیر ِ صد تومن کرایَتو خوردم ! در رو از جا کندی !!
نگاه ِ گنگی به درب و دستم ، به برچسب ِ «لطفاً درب را آهسته ببندید» و به صورتِ راننده
انداختم .
باخودم فکر کردم«من که درو اینجوری نمی بندم؟!»
- آقا تقصیر ِ دَس دَس د ِ د ِدَ دَسستَمهِ ، نِ نِمی یدونم چرا اینجوری میشه ؟!! درا رو اینجوری
مُ مُ مُُح کَم میبند ِ!!!
- چی ؟!!
- والله راس میگم، این چن وقته ای ای اینجوری شده، دَ اَ اَ رای ِ تاکسیا رو محکم می بنده ... !!!
- خدایا نوکرتیم ، جوون به این نازنینی ؟ عمو تو هم که مثل ِ من یه تختَت بَ...له ؟
توی دلم گفتم « مرتیکه ی بی شعور فکر می کنه من دیوونَم ،جلوییه رو نگاه ریز ریز می خنده ،
چه اظهار ِ ادبی هم می کنه – خدمت ِ شما ، فلکه رفع ِ زحمت می کنم ، سِپاسگُذاااااارم – اَه ،
ولی حال ِ تو یکیو می گیرم که اینجوری آبرومو نبری»
به دستم نگاه ِ تندی انداختم و با دست ِ چپم نیشگون ِ آبداری از پشت ِ دست ِ راستم گرفتم .
دختری درب ِ تاکسی را باز کرد ، پیاده شدم تا کنار ِ خانم ِ چادری بنشیند ، جلوی مانتوی زرشکی
رنگش از یقه تا دکمه ی اول با نخ ِ سیاه و طلایی طرح ِ سروکوچکی، وارونه گلدوزی شده بود ،
این بار با دست ِ چپ آرام درب را بستم و بوی عطر ِ خوشِ دختر ِ مانتو زرشکی فضای تاکسی را
پُر کرد ، راننده حین ِ راه افتادن با بوق ِ ممتد و گوشخراشی به یک مسافر کش شخصی اخطار
می داد که آنجا حق ِ سوار کردن ِ مسافر ندارد و راه افتاد .
دست دراز کردم تا کرایه ام را بدهم ، - دستت مگه چشه ؟
- راننده بود که با نیشخند می پرسید .
با اخمی به او فهماندم شوخیِ بی مزه ای بود ، دست ِ سفیدی بلند شد و یک دویست تومانی
به راننده داد و صدایی که گفت دم ِ پُل پیاده میشم ،دلم میخواست قبل از پیاده شدنش خوب
صورتش را ببینم، راننده از توی آیینه دزدکی نگاهش می کرد ، به فکر ِ سوال ِ راننده رو به دست ِ
راستم توی دلم گفتم : « تو چت شده که درا رو اینجوری می بندی ؟ »
دستم مشت کرد و محکم به زانوی پای راستم چسبید قوزک های روی مشتم کمی خشک و
پوست پوست شده بود تا خواستم دوباره ملامتش کنم با همان مشت محکم کوبید روی زانوی
چپم و دوباره همانطورگره کرده به زانوی راستم چسبید .
توی دلم گفتم « اصلاً حقته تحویلت نمی گیرم ، نه ساعت بهت میدم نه انگشتر ، بمیری هم
ناخوناتو بلند نمی کنم ، خوب شد؟ خودت خواستی اوهووووم !!!
اوهوم را کمی بلند گفتم و دختر ِ مانتو زرشکی زل زد به من ، صدای خنده ی ریزش را می شنیدم
اما جرات نگاه کردن به صورتش را نداشتم ، دست راستم باز شده بود و روی زانوی راستم همراه
با آهنگی که از رادیو پخش می شد ضرب گرفته بود نگاهم از روی دستم به زانوی دختر
مانتو زرشکی که حالا مثل دستم ضرب گرفته بود جلب شد ، بعد به دست چپم نگاه کردم که آرام
توی جیبم دنبال ِ موبایل می گشت به خودم گفتم :
« اِ ، نکنه دیوونه شدم من که موبایل نمیخوام !! »
موبایل که از جیبم در آمد با صدای ِ ترمز به جلو پرت شدم و راننده سرش را از پنجره بیرون داد
و : - مگه کوری؟ از دستم سُر خورد افتاد کف ماشین بین ِ پاهای دختر مانتو زرشکی ،
دست چپم رفت طرف ِ گوشی و من هم ناچار خم شدم رفتم پایین ، در آن حالت نصف ِ تنم
توی بغل ِ دختر مانتو زرشکی بود سنگینی ِ نگاهش روی من بود و به آرامی ساق پایش را به
تنم فشار می داد و این دست راستم بود که جای موبایل مچ پای دختر مانتو زرشکی را لمس
کرد و آرام نیشگون گرفت ، زود سرم را بالا آوردم، از کاری که دستم کرده بود قلبم به شدت داشت
میزد و از ترس داشتم می مردم ، هر لحظه ممکن بود یک کشیده بخورد زیر گوشم ، سعی کردم
به خودم مسلط باشم و عادی جلوه کنم و با خونسردی و خجالت سرم را به پنجره چسباندم و به
پاهایی که تند از پیاده رو رد می شدند نگاه کردم ، از پل که رد شدیم دختر مانتو زرشکی و زن چادری
خواستند پیاده شوند ، درب را باز کردم، لحظه ی پیاده شدن درست به صورتش نگاه کردم
زُل زدم توی چشمهایش ، به لبهای خندان و به طرح ِ سرو کوچک روی یقه ، به امتداد ِ آن تا
دکمه ی اول و بعد به مچِ پای راستش که بین ِ شلوار لی و کتانیِ آبی رنگش برق زد و سریع توی
جمعیت گم شد، سوار که شدم چشمهایم را بستم تا خوب ِخوب چشمها و لبخندش یادم بماند ،
حالا راحتتر عقب ِ تاکسی نشسته بودم ، دست ِ چپم را روی صندلی گذاشتم و کمی از وزنم را
به آن تکیه دادم ، راننده رو به مسافر ِ جلویی می گفت : - الله و اکبر ، آخرالزمون شده ،
پدر سوخته رو دیدی با چه وضعی اومده بود بیرون ؟ با اون آرایش و اون بو که آدمو خفه میکرد ؟
اِ اِ اِ بی پدر روسری نمی ذاشتی سنگین تر بودی...
کم کم از دور درخت ِ کنار ِ مغازه ام پیدا می شد به راننده گفتم « کنار ِ اون درخت پ ، پیاده
میشم » راننده هم با « آقا هَ هَ همین جا پیاده می شم ، هَ هَ هَمین جا هَ همین جا پیاده
می شم » بیست متر جلوتر از درخت نگه داشت و با یک بفرمای طولانی خواست تا پیاده شوم،
پیاده شدم و بدون ِ توجه به اُوهویِ بعد از بستن ، با دست ِ چپم محکم ِ محکم درب را بستم و
هردو دستم را توی ِجیب هام گذاشتم و تا درب ِ مغازه ام پیاده رفتم.
مي نويسم
براي اينكه بخواني
خود ِحكايت مهم نيست
مهم نيست دروغ باشد يا راست ، رويا يا واقعيت يا در هم آميزي ِ رويا و واقعيت
مهم فقط اين است كه به دست ِ تو برسد تا بخواني
بخواني و اين نوشتن را راهي بداني براي اينكه كمي يا خيلي زياد یک لحظه
به من فكر كني...